آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

دزد نامرد بخشی از خاطراتمون رو برد

1391/12/1 8:44
نویسنده : لیلا و علی
889 بازدید
اشتراک گذاری

پسرک ناز و عزیزم

مامان حرفهای زیادی برا گفتن داره از تو و بالندگیت از تو و سرزندگیت از تو همه عصاره وجودش بذار قبل از همه یه گریزی به خاطرات چند ماهه اخیر بزنم

شهریور ماه مقارن با مراسم عروسی خاله ثریا بود تو عزیز جونم مثل همیشه خوشتیپ کرده بودی و کلی رقصیدی و شیرین زبونی کردی البته یه هفته قبل رفتیم وخونه خاله رو آماده و جهیزیه اش رو چیدیم بعد هم عروسی و ماه عسل (پسرم می دونی از تک تک این لحظه ها کلی عکس داشتم )

مهر ماه یه جهش عالی تو شیرین زبونی عزیز جونم بود پسرک نازم می تونست خیلی از کلمات رو تلفظ کنه چقدر شیرین بود وقتی تو همه کلماتت به جای س،ش می گفتی و به جای ر،ی می گفتی قربون کج و کوله حرف زدنت بشه مامان لیلا .تو مهر ماه پسرم برا اولین بار گفت للا مامان (لیلا مامان )و چه زیبا اینو تلفظ کردی طوری که می خواستم قورتت بدم شیرین عسلم

اول آبان هر سال مصادف با سالروز تولد بابا علی یه امسال ما سه تایی (مامان و بابا و آروین )یه کیک کوچولو خریدیم و یه کادو برا بابای گلت گرفتیم و رفتیم رستوران و بعد از خوردن پیتزا یه جشن کوچولو گرفتیم (بازم چقدر عکس از لحظه لحظه این روز گرفته بودم )

آبان یه اتفاق خیلی میمون و مهم برامون افتاد قند عسلم ما خونه خریدیم اونم دقیقاً نزدیک خونه بابا جون اینا تا هر روز مجبور نباشیم تو کوچولوی نازم رو بیدار کنیم و تو گرما و سرما سوار ماشین بکنیم و بیاریم تحویل مامان جون عزیز بدیم آروین عزیز من ،کلی تو دکوراسیون داخلی خونه و تمیز کردن خونه به بابایی گلت کمک کردی . با اون زبون شیرینت می گفتی اتاقوم (اتاق من )که من نمی دونستم چطور شاکر خدا باشم که کمکمون کرد خونه دلخواهمون رو بگیریم و مهم تر از اون این شیرین زبون باهوش رو به من عطا کرد خدا جونم شکرت (از لحظه لحظه تلاش هامون تو خونه جدیدمون عکس داشتم حتی از اسباب کشی هامون و ... )

آروین عزیز من هر روز بزرگتر از دیروز می شود و شیرین زبو ن تر و صد البته باهوش تر وقتی از دستت ناراحت میشم میای دستات رو دور گردنم حلقه می کنی و با حالت کاملاً بغض میگی مامانی آلارام ها )یعنی مامانی گریه می کنم ها و من تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بخورمت و بازم بگم اوستا کریم دستت درد نکنه کمکم کن بنده خوب و شاکر تو باشم

روز ١٢ آذر ماه تو عزیز جونم ١٨ ماهه می شدی من و بابایی تصمیم گرفتیم به علت سرما خوردگیت واکسنت رو یه هفته دیرتر بزنیم و اون روز همراه تو آماده شدیم بریم پرده هامون رو سفارش بدیم وجه نقد تو کیف گذاشتم و بعد تصمیم گرفتیم از اونجا بریم ایل گلی و از تو پسرک نازم عکسهای زیبای پاییزی بگیریم و دوربین رو هم برداشتم یه گوشی تمام لمسی سفید هم که هدیه سالگرد ازدواجمون بود تو کیفم بود که یه نامرد موتور سوار از خدا بی خبر کیفم رو زد داشتم دیوونه میشدم ولی کاری از دست کسی برنمی یومد و با توجه به اینکه تازه اسباب کشی کرده بودیم و تلفن خونه وصل نبود و من دسترسی به نت نداشتم تو خونه هم من اصلاً فرصت نکرده بودم اطلاعات رو رو سیستم بریزم و جدای از همه چیز همه عکس ها و خاطراتمون به سرقت رفت.

تمامی عکسهای این پستت توسط اون دزد نامرد به سرقت رفت  

و در آخر ما به شکرانه خرید خونمون یه گوسفند قربونی کردیم و تو بهش می گفتی ب ب عی ببعی

ایناهاش ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)